تبليغاتX
لقاء
...دل که آشفته روی تو نباشد دل نیست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 6:37  توسط مسافر  | 






مردی می آيد که دستانش بوی کرامت، پيشانی اش بوی بندگی و گام هايش، ندای ايستادگی سر می دهد.بهار به حيرت می ايستد، باد سجده می کند و خورشيد، شکرانه می دهد.

۵شعبان خجسته میلاد سید ساجدین و زینت عابدان و سر حلقه عارفان، حضرت امام زین العابدین (ع) فرخنده باد

امام علي بن حسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام مشهور به سجاد، چهارمين امام شيعيان بنا به قولي مشهور، در پنجم شعبان سال 38 هجري قمري متولد شدند. امام زين العابدين فرزند امام حسين (ع) و شهربانو، دختر يزگرد سوم پادشاه ايران، بود که در زمان فتح ايران توسط مسلمين به اسارت گرفته شدند و سپس بر اساس انتخاب خودشان به عقد حسين ابن علی (ع) در آمدند. امام زين العابدين عليه السلام زماني ديده به جهان گشود كه زمام امور در دست جد بزرگوارش امام علي بن ابيطالب عليه السلام بود. آن حضرت 3 سال از خلافت علوي و حكومت چند ماهه امام حسن عليه السلام را درك كرد. امام سجاد عليه السلام در عاشوراي سال 61 هجري قمري حضور داشت و در آن واقعه به صورتي معجزه آسا نجات يافت و پس از شهادت پدرش امام حسين عليه السلام مسئوليت زمامداري شيعيان از جانب خدا بر عهده او گذاشته شد.

 

هر كه كرامت و بزرگوارى نفس داشته باشد، دنيا را پَست انگارد.
                                                                       امام سجاد (ع)
 

رسالتها در عصر امام سجاد عليه السلام:

مردم مسلمان عصر امام عليه السلام به علت تبليغات و فعاليتهاي سياسي و فرهنگي حكومتهاي نامشروع در برابر حقايق سياسي و مذهبي در نهايت جهالت و بي ديني به سر مي بردند. بدعتها و عقايد گمراه كننده و باطل به عنوان احكام و عقايد مذهبي، مورد اعتقاد و عمل مسلمانان قرار گرفته بود. در چنين شرايطي، بزرگترين و مهمترين مسئوليت امام سجاد عليه السلام، احياي مجدد اسلام ناب محمدي (ص)، تبيين جايگاه امامت و رهبري اهل بيت عليه السلام، مبارزه با جهالت سياسي و مذهبي مردم و تربيت مجاهدان واقعي بود. امام عليه السلام مي بايد در برابر حقايق سياسي اسلام روشنگري مي كردند بويژه كه درباره امامت و رهبري و افشاگري عليه حكومتهاي غاصب و ظالم و ترويج فرهنگ جهاد و شهادت لازم بود كه شيعيان و مسلمانان را براي مبارزه و جهاد عليه ظلم، بدعت و گمراهي آماده مي ساختند. آن حضرت موفق شدند كه در سخت ترين شرايط و با استفاده از ظريفترين شيوه هاي تبليغاتي و مبارزاتي، در اهداف خويش موفق و پيروز شوند.


خشنودى از پيشامدهاى ناخوشايند، بلندترين درجه يقين است.

                                                                       امام سجاد (ع)
 

نقش امام سجاد در تربيت موالي:

"موالي" يعني: عده اي از ايرانيان كه به عراق آمده و در آنجا با تشيع آشنا شده. همچنين از جمله موضوع شايع در قرن اول و دوم هجري تربيت موالي بود. اين افراد عمدتاً به علت داشتن استعداد مناسب و نيز آمادگي كسب علم و نيز با احساس ضعفي كه ايشان در برابر عرب ها داشتند و درصدد بودند كه آن را جبران كنند، به خوبي در زمينه حديث كار كردند و در نتيجه توانستند در مدت زماني كوتاه از فقها و محدثين مراكز عمده اسلامي شوند. اين افراد در خانواده هاي مختلف عرب، تربيت شده بودند كه طبعاً انگيزه هاي سياسي و مذهبي جاري و مرسوم در آن قبايل و عشيره ها، به اينان نيز سرايت كرده بود، به ويژه كوفه، بيشتر گرايش شيعي داشت و "موالي" آن نيز چنين بودند، از اين رو اهل بيت عليهم السلام نيز از اين ويژگي براي تربيت موالي استفاده كردند. در اين ميان، سياست علي بن الحسين عليه السلام شايان توجه بسيار است. امام مي كوشيد تا در مدينه، با تربيت طبقه "موالي"، راه را براي آينده باز كند. و اسلام صحيح و سليم را به آنان (كه زمينه كافي داشتند) انتقال دهد، پس با شخصيتي كه امام داشت به شايستگي مي توانست در روحيه موالي اثر بگذارد و احساسات شيعي را به آنان انتقال دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 6:19  توسط مسافر  | 

ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
بجوئید ای عزیزان کین ره کدام است
به میخانه امامی مست خفته است
نمی‌دانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود می‌شناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 7:6  توسط مسافر  | 

در کوچه عشق تو به بن بست رسیدم

 

بر خانه خمار پر از مست رسیدم

 

تا صبح بکوبم سر خود بر در میخانه عشقت

 

تا لحظه مرگم تو بیایی بر ِ دیوانه عشقت

 

تا چند شماره کنم این روز و شبان را

 

تا چند بگردم همه کون و مکان را

 

جان بر لب عشاق رسیده نظری کن

 

بر چشم مسافر قدمی نه گذری کن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:38  توسط مسافر  | 
جانا به لب است جانم

 

يك لحظه صدايم كن

 

از عشق تو سرمستم

 

از غير جدايم كن

 

سوزم ز فراق تو

 

آتش به سرايم كن

 

بنيان وجودم را

 

از ريشه خرابم كن

 

اين سينه تن تنگ است

 

يك لحظه رهايم كن

 

تا چند جدا از تو

 

يك لحظه صدايم كن

 

...

 

..

 

.

 

تا چند جدا از تو ...

 

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:4  توسط مسافر  | 
تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره كوچك خالي از سكنه افتاد . او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد . اگر چه روزها ، افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند ، كسي نمي آمد .

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد . اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود ، به هنگام بازگشت ديد كه كلبه اش درحال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود . متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود .

از شدت خشم و اندوه درجا خشكش زد ، فرياد زد : خدايا چه طور راضي شدي با من چنين كاري بكني ؟

صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد . كشتي اي آمده بود تا نجانش دهد ، مرد خسته ، از نجات دهندگانش پرسيد : شما از كجا فهميديد من در اينجا هستم ؟ آنها جواب دادند : ما متوجه علائمي كه با دود مي دادي شديم .

وقتي اوضاع خراب مي شود ، نااميد شدن آسان است ، ولي نبايد دلمان را ببازيم ، چون حتي در ميان دود و رنج ، دست خدا در كار زندگي مان است .

پس به ياد داشته باش دفعه ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ، ممكن است دودهاي برخاسته از آن علائمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:57  توسط مسافر  | 
دل دیوانه ام دیوانه تر شی ...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 7:12  توسط مسافر  | 
 

 

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا شَهْرَ اللَّهِ الْاَكْبَرَ، وَ يا عيدَ اَوْلِيآئِهِ


سلام بر تو اى بزرگ‏ترين ماه خدا ، و اى عيد عاشقان حق.  

 

 اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَكْرَمَ مَصْحُوبٍ مِنَ الْاَوْقاتِ،


سلام بر تو اى كريم‏ترين همنشين از ميان اوقات،


وَ يا خَيْرَ شَهْرٍ فِى الْاَيّامِ وَ السّاعاتِ


و اى بهترين ماه در روزها و ساعات.


 اَلسَّلامُ عَلَيْكَ مِنْ شَهرٍ قَرُبَتْ فيهِ الْامالُ،

 

سلام بر تو اى ماهى كه در طىّ تو برآورده شدن آمال نزديك گشته،

 

وَ نُشِرَتْ فيهِ الْاَعْمالُ.


و اعمال در آن پخش و فراوان است.


اَلسَّلامُ عَلَيْكَ مِنْ قَرينٍ جَلَّ قَدْرُهُ مَوْجُوداً،


سلام بر تو اى همنفسى كه قدر و منزلتت بزرگ،


وَ اَفْجَعَ فَقْدُهُ مَفْقُوداً، وَ مَرْجُوٍّ الَمَ فِراقُهُ.


و فقدانت بسيار دردناك است، و اى مايه اميدى كه دوريت رنج‏آور است.


اَلسَّلامُ عَلَيْكَ مِنْ اَليفٍ انَسَ مُقْبِلاً فَسَرَّ،


سلام بر تو اى همدمى كه چون رو كنى ما را مونس شاد كننده‏اى،

 

وَ اَوْحَشَ مُنْقَضِياً فَمَضَّ.  

 

و چون سپرى شوى وحشت‏آور و دردناكى.

( صحیفه سجادیه )

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 14:34  توسط مسافر  | 

 از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
خدا گفت : نه!
رها كردن كار توست . تو بايد از آنها دست بكشی
ازخدا خوستم تا بيماران معلول را درمان كند
خدا گفت : نه!
روح بی نقض است و تن موقت و فناپذير
از خدا خواستم تا شكيبايی ام بخشد
خدا گفت : نه!
شكيبايی زاده ی رنج و سختی است
شكيبايی بخشيدنی نيست ، به دست آوردنی است
از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد
خدا گفت : نه!
من به تو نعمت و بركت داده ام
حال با توست كه سعادت را فراچنگ آوری
از خدا خواستم تا از رنج هايم بكاهد
خدا گفت : نه!
رنج و سختی ، تو را از دنيا دورتر و دورتر ،
و به من نزديك تر و نزديك تر می كند
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد
خدا گفت : نه!
بايسته آن است كه تو خود سر برآوری و ببالی
اما من تو را هرس خواهم كرد تا سودمند و پرثمر شوی
..........
من هر چيزی را كه به گمانم در زندگی لذت می آفريد
از خدا خواستم . و باز
خدا گفت : نه!
من به تو زندگی خواهم داد . تا تو خود از هر چيزی لذتی به كف آری .
از خدا خواستم ياری ام دهد تا ديگران را
دوست بدارم ، همان گونه كه او مرا دوست دارد
و
خدا گفت : آری . سرانجام چيزی خواستی تا من اجابت كنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 7:5  توسط مسافر  | 

اي نهان از ديدكًان و ديدكًان بر تو عيان

 

اي جهان مشتاق رويت اي عزيز مهربان

 

 

جان مشتاقان به لب آمد عيان شو از نهان

 

چهره بنما و بده روي نكويت را نشان

 

 

روز تا شب در پي رويت روانيم و دوان

 

تا سحر با ياد رويت در نوائيم و فغان

 

 

جان نمي خواهد كه در زندان بماند بيش از اين

 

از مي وصلت بنوشان يا كه جانم را ستان

 

 

اي غزال تيز پاي سينه صحرائي ام

 

خار در چشم و دل و پاي ، از پيت هستم دوان

 

 

يا كه در آغوش تنگت گيرم و واصل شوم

 

يا كه سر بر خاك كويت مي كنم تقديم جان

 

 

غرقه درياي هجرم اي دريغ از ساحلت

 

دست و پاي اندر گل است ، جانم سوي ساحل رسان

 

 

دل به ديدار رخ زيباي تو بسته اميد

 

يك دمي بهر دل ريشم نما خود را عيان

 

 

تا به كي چشم مسافر بر در كويت بود

 

يك نظر بر عاشقت كن از در خويشت مران

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 10:48  توسط مسافر  |